تبليغاتX
یک میلیون مداد


یک میلیون مداد

وب نوشته های مرجن





















 

عید نزول فرشته نجات اسماعیل (ع) مبارک.

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 17:37 توسط مرجن| |


از روزی که اومدم به خیلی از وبلاگها سر زدم وبه اکثر ترکمنها نظر دادم وانام اومدن واظهار لطف کردن .به بعضی هاشون هم نتونستم نظر بدم به علت مشکلات وبلاگی که داشتن .به هرحال ، تویه این سر ک کشیدنام ، توجه منو یه چیزی به خودش جلب کرد اونم لینک (دلنوشته ، هاتیجا ، ویا دلنوشته های هاتیجا) بالاخره هرکس یه جور لینکش کرده بود مهم هم این بود که این دختر رو لینک کرده بودند ولی چرا این دختر خانم مطالب وبلاگش رو حذف کرده بود ؟ نمیدونم !
هاتیجا خانوم:حالا به هر دلیلی حذفش کردید ، من از شما تمنا میکنم به دنیای مجازی دوباره پا بزارید وشروع به نوشتن کنید.من احساس میکنم که جای شما میون ما خالیه ، ببین هاتیجا خانوم تمام دوستانت لینکاشون رو به نام شما نگه داشتن و به احترام شما اونو حذف نکردن تا شما روزی بیایید وشروع به نوشتن کنید شما هم به احترام این دوستانت مهربونت بیا ونوشتن رو شروع کن. معلوم میشه از وبلاگ نویسان قدیم این دنیای مجازی باشی ، بعضی جاها دیدم در صدر لینک ها قرار داری .من نه بعنوان هم جنس خودت بلکه به عنوان یک ترکمن از شما تمنا دارم برگردید.امیدوارم خواهش منو روی زمین نخواهید گذاشت .من یقین دارم نظر دیگر دوستانت هم همینه.با اومدنت همه مارو خوشحال کن.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 9:17 توسط مرجن| |

 

اصلا بازکردن وبلاگ فکر یاشار بود .خیلی آرزو داشت که به هم نوعان خودش بگه من هم آدمم. من هم فهم دارم.من هم درک دارم .با اینکه معلولم وجز خدا رو هیچکس دیگه رو ندارم.نمیدونم با شروع به وبلاگ نویسی دستاش لرزید وکنار کشید وگفت برو خودت یه وبلاگ باز کن فقط اسم خودت توش باشه .ولی من قبول نکردم اون دید نمیتونه حریف من بشه باز گفت که اسم منو از وبلاگ بردار نمیخوام کسی دلش برای من بسوزه میگفت من از نگاه دیگران به عنوان معلول بدم میاد.وخیلی حرفای دیگه...من ویاشار دوقلو هستیم واز بد روزگار یاشار معلول به دنیا اومد .یاشار با اینکه معلوله ولی اراده بالایی داره وبی نهایت دلسوزه واز اتفاقاتی که تویه جامعه ما می افته دلش می گیره وسعی میکنه با نوشتن خودش رو سبک کنه.مطلب قبلی کار اون بود .اون میخواد گمنام باقی بمونه ولی با اصرار من قبول کرده که نامش تویه مطالبی که می نویسه قید کنم.اون سعی داره دست وپای من باز باشه تا بتونم مطلبم رو هر طور که خودم می خوام بنویسم. یاشار داداش جونم من هیچوقت تورو فراموش نمی کنم.دوستت دارم داداشی.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:1 توسط مرجن| |

 

به بهانه سالروز در گذشت بهروز ایری ، هنرمندی که با رفتنش قلب هر هنر دوست جریحه دار شد. امروز به یاد مردانی از دیار ترکمن که با هزار آرزو و امید دست به کاری زدند شگرف وبه یاد ماندنی می خوام چند خط بنویسم.
همیشه در هر مقطع از زمان گروهی بخواهند اندیشه وشیوه ای را رواج دهند عده ای بخیل و کوته فکر مانع این پیشرفت می شوند مخصوصا اگر پیشرفت در عرصه فرهنگ وباور قومی باشد.با این تفاسیر گروه آلادا هم از همان گروه بود که تلاش کرد فرهنگ و رسوم از دست رفته ما را بخاطر بیاورد .مخصوصا قشری از جامعه که نسل رو به رشد جامعه هستند نسلی که فقط دنبال پیروی از مد های مبتذل روز جهان هستند واز فرهنگ خود دور مانده اند .هرچند کار این هنرمند ستودنی است اما برای نجات این نسل تنها اجرای نمایش از این قبیل کافی نمی باشد بلکه باید کاری عمیق وریشه ای انجام داد .این نمایش های ترکمنی پله ای است تا ما هم فرهنگ فراموش شده خود را به جوانتر ها یاد آور شویم وهم تشویق شوند واز درون بجوشند و هر کدام به سهم خود کاری انجام دهند هر چند اندک.هریک از ما می توانیم یک بهروز باشیم بهروزی که امروزش با دیروزش کلی فرق می کرد .او فقط به فکر خندان مردم نبود بلکه با نقدی زیرکانه از تلخی های جامعه صحنه خنده داری به معرض دید مردم ترکمن صحرا می گذاشت و مردم قدر دان هم او را جانانه واز ته دل تشویق می کردند.همه ما به کارهای او خندیدیم وامروز او در میان ما نیست ، بیایید به شکرانه لبخندی که توسط او به لبان ما نشست با ذکر فاتحه ای به روح آن انسان دل پاک ، روحش را شاد نماییم.روحش شاد وراهش پر رهرو باد.....چه زیبا میشد اگر ما روز 16 آبان رو روز آلادا نامگذاری می کردیم.        

* یاشار*

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10:13 توسط مرجن| |

 

گویند سکوت کن . سکوت مطلق در خاموشی تن فریاد بودن را سر بده. اگر از توخواستند که در مقابل عقایدت تسلیم شوی و آن را به قیمت ناچیز نه هیچ بفروشی تن بده اینست شرط زنده بودنت در سرزمین خاکی. انتخاب کن! خدایا به من بگو انسان کیست ؟ خصوصیاتش چقدر به من شبیه است ؟ اگر خودم را شرحه شرحه کنم گناه کردم ؟ گناه چیست؟ مگر معنی آن نبودن نیست؟ اندکی سختی و در پس آن فراموشی. یقین دارم انسانی نیستم که باید باشم. قانع نیستم . اما صبورم . صبرم مرا به سکوت وادار می کند . سکوت به خاطر دختر بودنم سکوت به خاطر آخرین فرزند بودنم و سکوت به خاطر صبور بودم و سکوت به خاطر متفاوت بودنم. سکوتم سرم را بر باد می دهد.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:22 توسط مرجن| |

 

مردی از سر ذوق بر روی کاغذی سفید این چنین نوشت : که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها .
این نوشته زیبا رو قاب کرد و زد سینه دیوار خونه شون. زنش ازش پرسید : این چیه نوشتی این عشق که میگی کیه ؟ حتما اون مشکل هم منم دیگه!!!
مرد گفت نه این عشق تویه این شعر خود شمایید .زنش باز گیر داد و گفت حتما اون مشکل هم منم!!!!!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 17:54 توسط مرجن| |

 

پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي داد به او گفت آيا سردت نيست نگهبان پير گفت چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم پادشاه گفت اشکالي ندارد من الان به داخل قصر مي روم و مي گويم يکي از لباسهاي گرم مرا بياورند نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد اما پادشاه به محض ورود به قصر وعده اش را فراموش کرد صبح روز بعد جسد پيرمرد را که در اثر سرما مرده بود در قصر پيدا کردند که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود اي پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل مي کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاي در آورد.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:9 توسط مرجن| |

 

گاه برای نوشتن یک سطربا معنا کلی فکرمی کنیم.اما برای نوشتن کلی هزیان مفید ترین وقتمان را به هدر می دهیم.

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:54 توسط مرجن| |

 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟ شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم. استاد گفت : عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!!

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:36 توسط مرجن| |

 

آره

من آدم نيستــم !

از وراء آمـــدم

بي حجـــــمم

پر از ضعــــفم

اشكام به شكل گرد نيست

امــا

محـبت كه دارم 

آخ ، محـبت

(اين ذوب كننده هميشـگي)

با اينكه آدم نيسـتم !

امــا

قلبم به شكل 5 وارونه است

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:35 توسط مرجن| |


Design By : Night Skin