|
یک میلیون مداد وب نوشته های مرجن
|
آل لای آل لای آل لاببن بال دوداغینگ یالاین سنی برن الله دان اوزاغ یاشینگ دیلاین آل لای آل لای آل لایین دادنگ مکه یوللاین دادنگ مکه دان گلسه کابه یوزیگ پایلایین هودی هودی هودی هو هودیلاین بالامی هودی هودی هو سنی ساویق ساقلار سو سنی هایسی باغینگ گولی سن گول یاپراقینگ بیری سن کل کوثر آ کل کوثر بیگ داغدان یل اوسار همه قیزلانگ ایچیندا منینگ مایام گل اوسار گول اوسارا گول اوسار گلندا داغیب اوسار اوس سا یلدان یوقیملی دوغسا آیدان یالقیملی هودی هودی هودی هو هودیلاین بالامی منینگ بالام آفاقدیر هر گوندا بیر یاپراق دیر شول بالامی سویمادی سول گوزیندین توپراقدی منینگ گولیم آی یالی آیا گونا تای یالی آغزیندان بیر سوز چیقسا قند آتیلان چای یالی هودی هودی هودی هو هودیلاین بالامی [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:27 ] [ مرجن ]
[ ]
او ترکمن بود و همچون شمع برای ایل اش سوخت . بی شک اگر امروز قلم های ناز محمد می توانست بنویسد، برای مردمش می نوشت و او هرگز خسته نمی شد . او هنوز هم از درد ها می نوشت ،از دختران ترکمن می نوشت و از عشق های که در گستره این دشت پهن نمایان بود، می نوشت. ناز محمد از دل کودکی می نوشت که آرزوهایی کوچکش برای او دست نیفتادنی بود. ناز محمد از صحرایش می سرود از مردان صحرایش که به ترکمن بودن خود افتخار می کنند. او از مادران ترکمن می نوشت که به فرزاندان رشیدشان افتخار می کردند. او مرد بزرگ ترکمن بود که هرگز از مرگ نترسیده است. او با مرگ مبارزه کرده بود.ناز محمد در رباعیش مرگ را عینا با تمام وجود حس کرده بود و در آخر همچون همه انسانها تسلیم مرگ می شود .ولی اشعارش را برای جوانان به یادگار گذاشت. یادش گرامی و روحش شاد. قطعاتی ازرباعیات شاعر: تاییم سن آسمانیمدا گؤریلمه دیک آییم سن اوغورلانان،برلمه دیک پاییم سن یکه،یالنگیر،چولده قالان عاشق من جدا دوشن، یتیپ گیدن تاییم سن بالام اوزین گیجه چکن نالام دیر بولار ایلیمه یایردان لألأم دیر بولار بیر آی بولیگیم، بیری گؤلألک اؤز باغریمدان اؤنن بالام دیر بولار یؤرگینگی گورسم سؤیگلیم سن بیر ییلغریپ گولسه دینگ بو عاشقینگ غاریپ گؤونین آلسادینگ نه-ها چاغیریانگ سن، نه-ده قاویانگ سن واخ بیر سنینگ یؤرگینگی گورسه دیم توپراق یرینگ گؤیا گیزلین غمی سیری بار دیل لرینده آیدلمادیق سؤزی بار هرگوزیندن مونگلاپ چشمه چوغیپ دو عاشقلارا آغلاپ دوران گؤزی بار حاسرات بیر چووال درد بردی،درمان قویمادی ارکیمه گزره فرمان قویمادی گلنیم،گیدنیم قارنیما بولدی خوش دؤویر سؤرجک دیم،دوران قویمادی!
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 12:34 ] [ مرجن ]
[ ]
پدر رابعه را چهار دختر بود ورابعه را بدان جهت رابعه نامیدند . نقل است شبی که رابعه در وجود آمد،نه چندان جامه بود که وی را در آن پیچند ونه قطره ای روغن ونه چراغی؛ مادر رابعه ،پدر رابعه را گفت: به فلان همسایه رو وچراغی روغن بخواه . پدر رابعه عهد کرده بود که از خلق هیچ نخواهد .برخاست وبه در خانه آن همسایه رفت وبازآمد وگفت:«خفته اند »پس غمگین بخفت پیغمبر رابه خواب بدیدکه وی را بفرمود :«غمگین مباش که این دختر سیده ای است که هفتاد نفر از امت مرا شفاعت خواهد نمود ؛به خانه عیسی رادان-امیر بصره-برو وبگو بدان نشان که در هر شب پیامبررا صد صلوات می فرستی وشب آدینه چهارصد بار ؛شب آدینه ای که گذشت فراموش کردی کفارت آن چهارصد دینار زر به من بده .»پدررابعه چون از خواب بیدار شد ؛خواب خویش بر صفحه ای بنوشت وبه در خانه عیسی رادان برد .رادان دستور بداد تا ده هزار درم به صدقه بدادند به شکرانه آن که پیامبر وی را یاد فرموده است ؛وچهار صد دینار به پدر رابعه دادند . چون رابعه بزرگ شد پدر ومادر وی بمردند ؛در بصره قحطی عظیم پدید بیامد .خواهران متفرق گردیده ورابعه بدست ظالمی بیفتاد که وی را به چند درم بفروخت .آنکه وی را خرید او را به رنج ومشقت کار می فرمود .رابعه روزها را روزه می داشت وشبها به عبادت مشغول بود .شبی خواجه از خواب درآمد .آوازی بشنید ؛رابعه را در عبادت بدید که با خدای می گفت:«الهی تو می دانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست وروشنایی چشم من در خدمت درگاه تو .اگر کار بدرگاه من استی ،یک ساعت از خدمتت نیاسودمی ؛اما تو مرا زیر دست خلق کرده ای .به خدمت تو ،از آن دیر می آیم» . خواجه نگاه کرد قندیلی آویخته بدید بالای سر رابعه ،معلق وبی هیچ سلسله ای وبدان همه خانه نور بگرفته .برخاست وبا خود بگفت:«اورا به بندگی نتوان داشت »پس رابعه را بگفت :«تو را آزاد کردم .اگر اینجا باشی همه خدمت تو کنیم ،واگر نه ،هرجا که خاطر توست می رو»! رابعه برفت.گویند در شبانه روز هزار رکعت نماز می گزارد وگاه گاه به مجلس حسن بصری می رفت .رابعه در نزد حسن جایگاهی یافت که تا رابعه حضور نمی یافت مجلس نمی گفت . رابعه چون به مکه می رفت ،در بادیه روزی چند بماند ،گفت :«الهی! دلم بگرفت ،کجا روم ؟-من کلوخی ،آن خانه سنگی –مرا توباید!» به مکه برفت .در میان بادیه ،کعبه را دید که به استقبال او آمده بود .رابعه گفت:مرا رب البیت می باید ،کعبه را چه کنم . نقل است که دو شیخ به زیارت او آمدند وگرسنه بودند وبا خود گفتند:هر طعام که آرد به کار بریم که حلال باشد .رابعه دو گرده نان داشت .پیش نهاد ،ناگاه سائلی آواز در داد .رابعه آن نان از پیش ایشان بر داشت وبه سائل بداد ؛ایشان را عجب آمد ،در حال کنیزکی سر رسید که هژده قرص نان آورده بود .رابعه وی را بگفت :«باز بر که غلط اورده ای» . کنیزک نانها را باز برد وخاتون خویش را حکایت بکرد ؛خاتون دو نان دیگر مزید نمود وباز فرستاد.رابعه بشمرد بیست بود . نانها بگرفت ودر پیش روی ایشان باز بنهاد .دو درویش وی را بگفتند:« که چه حکایت بود دراین ؟ گفت:«چون شما آمدید دانستم که گرسنه اید.گفتم دو نان در پیش دوبزرگ چون نهم ؟چون سائل بیامد به وی دادم ومناجات کردم وگفتم :الهی !تو فرمودی که یک را ده عوض می دهم ؛ودر این یقین داشتم . چون هژده نان بیاورد دانستم که از تصرفی خالی نیست یا به من نفرستاده است ؛باز فرستادم تا بیست تمام کرد وبیاورد». نقل است که روزی وی را به خانه حسن بصری گذر افتاد وحسن بر بام چندان گریسته بود که آب از ناودان می چکید وقطره ای چند از آن بر رابعه بیفتاد .تفحص کرد تا چه آب است ؟چون معلوم شد گفت :«ای حسن اگر این گریه از رعونات نفس است آب دیده نگه دار تا اندرون تو دریایی شود.حسن را این سخن سخت آمد وهیچ نگفت » . یک روز رابعه را در کنار فرات بدید .سجاده بر آب بینداخت ورابعه راگفت:«بیاتااینجا دورکعت نماز گزاریم . رابعه گفت:«ای استاد !دربازاردنیاآخرتیان را عرضه دهی ؟چنان باید که ابناء جنس از آن عاجز باشند . پس رابعه سجاده در هوا انداخت واستاد را بگفت :«اینجا بیا تا از چشم خلق پوشیده باشی » پس دیگر خواست تا دل حسن بدست آورد؛گفت :«ای استاد !آنچه تو کردی ،ماهیی بکند وآنچه من می کنم ،مگسی بکند .کار از این هر دو بیرون است». حسن گفت : شبانه روزی پیش رابعه بودم وسخن طریقت وحقیقت می گفتیم ،چنان که نه بر خاطر او گذشت که من مردم ونه به خاطر من که او زن .آخرالامر چون برخاستم خود را مفلسی بدیدم واو را مخلصی .... نقل داستان از رابعه بسیار است اگر طالب این قبیل حکایتها بودید؛ تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری را به نور دیدگانتان منور بفرمایید . [ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 9:56 ] [ مرجن ]
[ ]
خدایا کودکان گلفروش را می بینی؟ مردان خانه به دوش، دخترکان تن فروش مادران سیاه
پوش، کاسبان دین فروش محراب های فرش پوش، پدران کلیه فروش زبان های عشق فروش، انسان
های آدم فروش و ....... همه را می بینی؟ می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم دیگر زمینت بوی
زندگی نمی دهد.
[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 20:28 ] [ مرجن ]
[ ]
یک دختر وبلاگنویس ۲۰ ساله مصری در اعتراض به فشارهای اسلامگرایان علیه زنان و سکولارها، تابوشکنی را به مرحلهای برد که از حد انتظار تندروهای مصری فراتر بود؛ جلوی دوربیناش لخت شد و عکسهایاش را روی وبلاگاش گذاشت. علیاء ماجدة المهدی، دانشجوی دانشگاه آمریکایی قاهره در وبلاگ خود تصاویر عریان خود را منتشر کرده و گفته است که این اعتراض او برای فقدان آزادی بیان در مصر است. او معتقد است که برهنگی میتواند «واقعیت عریان» را به نشان دهد. به گزارش سایت آزادی بیان، علیاء ماجدة المهدی که دانشجوی دانشگاه آمریکایی قاهره است، در وبلاگ خود (یادداشت های یک زن انقلابی) سافتستان دات كام تصاویری عریان از خود در کنار چند نمونه از «هنر عریان» منتشر کرده و گفته است که این اعتراض او برای فقدان آزادی بیان در مصر است. او معتقد است که برهنگی میتواند «واقعیت عریان» را به نشان دهد. به دنبال انتشار عکس و مطلب مورد نظر، مخاطبان این وبلاگنویس به ناگهان ده برابر شد. این دانشجوی معترض مینویسد: «قبل از اینکه توهینهایتان را متوجه من کنید و مرا از آزادی بیان محرون، تمام مدلهای برهنه را که تا سال ۱۹۷۱ در دانشکده هنرها کار کردهاند را محاکمه کنید، تمام کتابهای «عریانی» را نابود کنید و مجسمههای برهنه باستانی را خراب کنید، سپس جلوی آینه لخت شوید و به خودتان نگاه کنید...بدنهای نفرتانگیزتان را بسوزانید تا از شر پیچیدگیهای جنسیتان راحت شوید...» اما این اقدام او با واکنشهای منفی مردان مصری متعددی روبرو شد که کار این فعال زنان را «فحشا» خواندهاند. این نخستین بار نیست که علیاء ماجدة المهدی کاری «تحریک آمیز» میکند. به نوشته سایت «تجارت و قانون» انگلستان، او طرفدار «فیسبوک»ی است که خواهان محجبه شدن مردان است. منبع: www.softestan.com
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 9:18 ] [ مرجن ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |