این روزها می نشینم و به تکرار غریبانه

 این روزها می نگرم که از کوچه های ذهنم عبور می کنند

 این تکرار تکراری روشن از تاریکی در شامگاهان

چشم هایم از پرسه در این بیهودگی ها نیز خسته می شوند

 به لانه خود می خزم تا فردا

 تا فردا که باز این روزهای دلتنگ تکراری از کنار هم عبور کنند

 و به نشانه سلام و احترام کلاه از سر بر دارند

 این روزها بازیچه من تکه سنگی نسبتا کوچک به نام انسان است