بهار

بهار یتیب گلیار دییب بگندیم

دونیا گوزل بولیار دییپ بگندیم

بیر یاش غارراجاغما غینانیپ ینه

الله نگ اوزی بیلیار دییپ بگندی

آقای عبدالخالق آدمی

هفت بار

هفت بار روح خویش را تحقیر کردم
نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان می‌داد.
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها می‌لنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه می‌کنند.
پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدو صبر را حمل بر قدرت و توانایی‌اش دانست.
ششمین باز زمانی که چهره‌ای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمی‌دانست آن چهره یکی از نقابهای خویش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.
جبران خلیل جبران

ماغتیم غولی پراغی

ایچکی سیرینگ آیتما هر بیر ناماردا

سیرینگ ایله یاییپ.پاش ادرسنی.

اوغری-کذاب بیلن اوباداش بولما.

مالینگدان آییریپ.آچ ادر سنی

سام-سام آدام بیلن اوتورما. تورما

قدردان دوستونگدان یورونگ اوویرمه

بارسانگ.دپه سینه تاج ادرسنی

بیر قوچ ییگیت نازنینه یار بولسا.

جمالینی بیر گورماگه زار بولسا.

آرالیقدا بیر شوم رقیب بار بولسا.

یاغشی دوستونگ بیلن اوچ ادرسنی.

صوفی لار یانگیلیپ آیتماز ثنانی.

سحر تورسانگ.گچگه ی بارچا گنانی.

آیتماور غیبت سوز.اتمه زنانی.

دوزخینگ اودونا دوش ادر سنی!

مختوم قلی. ایله یایدینگ نصیحت.

زنهار نامارد بیلن بولماغیل الفت.

خدای برسه سعادتلی بیر فرزند.

قارریغان چاغینگدا یاش ادر سنی!

منینگ گولیم آی یالی

آل لای آل لای آل لاببن بال دوداغینگ یالاین
سنی برن الله دان اوزاغ یاشینگ دیلاین

آل لای آل لای آل لایین دادنگ مکه یوللاین
دادنگ مکه دان گلسه کابه یوزیگ پایلایین

هودی هودی هودی هو هودیلاین بالامی
هودی هودی هو سنی ساویق ساقلار سو سنی

هایسی باغینگ گولی سن گول یاپراقینگ بیری سن
کل کوثر آ کل کوثر بیگ داغدان یل اوسار

همه قیزلانگ ایچیندا منینگ مایام گل اوسار
گول اوسارا گول اوسار گلندا داغیب اوسار

اوس سا یلدان یوقیملی دوغسا آیدان یالقیملی
هودی هودی هودی هو هودیلاین بالامی

منینگ بالام آفاقدیر هر گوندا بیر یاپراق دیر
شول بالامی سویمادی سول گوزیندین توپراقدی

منینگ گولیم آی یالی آیا گونا تای یالی
آغزیندان بیر سوز چیقسا قند آتیلان چای یالی

هودی هودی هودی هو هودیلاین بالامی

مرحوم ناز محمد پقه دان ناچه غوشغی

او ترکمن بود و همچون شمع برای ایل اش سوخت . بی شک اگر امروز قلم های ناز محمد می توانست بنویسد، برای مردمش می نوشت و او هرگز خسته نمی شد . او هنوز هم از درد ها می نوشت ،از دختران ترکمن می نوشت و از عشق های که در گستره این دشت پهن نمایان بود، می نوشت. ناز محمد از دل کودکی می نوشت که آرزوهایی کوچکش برای او دست نیفتادنی بود.

ناز محمد از صحرایش می سرود از مردان صحرایش که به ترکمن بودن خود افتخار می کنند. او از مادران ترکمن می نوشت که به فرزاندان رشیدشان افتخار می کردند. او مرد بزرگ ترکمن بود که هرگز از مرگ نترسیده است. او با مرگ مبارزه کرده بود.ناز محمد در رباعیش مرگ را عینا با تمام وجود حس کرده بود و در آخر همچون همه انسانها تسلیم مرگ می شود .ولی اشعارش را برای جوانان به یادگار گذاشت. یادش گرامی و روحش شاد.

قطعاتی ازرباعیات شاعر:

تاییم سن
آسمانیمدا گؤریلمه دیک آییم سن
اوغورلانان،برلمه دیک پاییم سن
یکه،یالنگیر،چولده قالان عاشق من
جدا دوشن، یتیپ گیدن تاییم سن 

بالام
اوزین گیجه چکن نالام دیر بولار
ایلیمه یایردان لألأم دیر بولار
بیر آی بولیگیم، بیری گؤلألک
اؤز باغریمدان اؤنن بالام دیر بولار

یؤرگینگی گورسم
سؤیگلیم سن بیر ییلغریپ گولسه دینگ
بو عاشقینگ غاریپ گؤونین آلسادینگ
نه-ها چاغیریانگ سن، نه-ده قاویانگ سن
واخ بیر سنینگ یؤرگینگی گورسه دیم 

توپراق
یرینگ گؤیا گیزلین غمی سیری بار
دیل لرینده آیدلمادیق سؤزی بار
هرگوزیندن مونگلاپ چشمه چوغیپ دو
عاشقلارا آغلاپ دوران گؤزی بار 

حاسرات
بیر چووال درد بردی،درمان قویمادی
ارکیمه گزره فرمان قویمادی
گلنیم،گیدنیم قارنیما بولدی
خوش دؤویر سؤرجک دیم،دوران قویمادی!

رابعه عدویه

پدر رابعه را چهار دختر بود ورابعه را بدان جهت رابعه نامیدند . نقل است شبی که رابعه در وجود آمد،نه چندان جامه بود که وی را در آن پیچند ونه قطره ای روغن ونه چراغی؛ مادر رابعه ،پدر رابعه را گفت: به فلان همسایه رو وچراغی روغن بخواه .

پدر رابعه عهد کرده بود که از خلق هیچ نخواهد .برخاست وبه در خانه آن همسایه رفت وبازآمد وگفت:«خفته اند »پس غمگین بخفت پیغمبر رابه خواب بدیدکه وی را بفرمود :«غمگین مباش که این دختر سیده ای است که هفتاد نفر از امت مرا شفاعت خواهد نمود ؛به خانه عیسی رادان-امیر بصره-برو وبگو بدان نشان که در هر شب پیامبررا صد صلوات می فرستی وشب آدینه چهارصد بار ؛شب آدینه ای که گذشت فراموش کردی کفارت آن چهارصد دینار زر به من بده .»پدررابعه چون از خواب بیدار شد ؛خواب خویش بر صفحه ای بنوشت وبه در خانه عیسی رادان برد .رادان دستور بداد تا ده هزار درم به صدقه بدادند به شکرانه آن که پیامبر وی را یاد فرموده است ؛وچهار صد دینار به پدر رابعه دادند . چون رابعه بزرگ شد پدر ومادر وی بمردند ؛در بصره قحطی عظیم پدید بیامد .خواهران متفرق گردیده ورابعه بدست ظالمی بیفتاد که وی را به چند درم بفروخت .آنکه وی را خرید او را به رنج ومشقت کار می فرمود .رابعه روزها را روزه می داشت وشبها به عبادت مشغول بود .شبی خواجه از خواب درآمد .آوازی بشنید ؛رابعه را در عبادت بدید که با خدای می گفت:«الهی تو می دانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست وروشنایی چشم من در خدمت درگاه تو .اگر کار بدرگاه من استی ،یک ساعت از خدمتت نیاسودمی ؛اما تو مرا زیر دست خلق کرده ای .به خدمت تو ،از آن دیر می آیم» .

خواجه نگاه کرد قندیلی آویخته بدید بالای سر رابعه ،معلق وبی هیچ سلسله ای وبدان همه خانه نور بگرفته .برخاست وبا خود بگفت:«اورا به بندگی نتوان داشت »پس رابعه را بگفت :«تو را آزاد کردم .اگر اینجا باشی همه خدمت تو کنیم ،واگر نه ،هرجا که خاطر توست می رو»!

رابعه برفت.گویند در شبانه روز هزار رکعت نماز می گزارد وگاه گاه به مجلس حسن بصری می رفت .رابعه در نزد حسن جایگاهی یافت که تا رابعه حضور نمی یافت مجلس نمی گفت .

رابعه چون به مکه می رفت ،در بادیه روزی چند بماند ،گفت :«الهی! دلم بگرفت ،کجا روم ؟-من کلوخی ،آن خانه سنگی –مرا توباید!» به مکه برفت .در میان بادیه ،کعبه را دید که به استقبال او آمده بود .رابعه گفت:مرا رب البیت می باید ،کعبه را چه کنم .

نقل است که دو شیخ به زیارت او آمدند وگرسنه بودند وبا خود گفتند:هر طعام که آرد به کار بریم که حلال باشد .رابعه دو گرده نان داشت .پیش نهاد ،ناگاه سائلی آواز در داد .رابعه آن نان از پیش ایشان بر داشت وبه سائل بداد ؛ایشان را عجب آمد ،در حال کنیزکی سر رسید که هژده قرص نان آورده بود .رابعه وی را بگفت :«باز بر که غلط اورده ای» . کنیزک نانها را باز برد وخاتون خویش را حکایت بکرد ؛خاتون دو نان دیگر مزید نمود وباز فرستاد.رابعه بشمرد بیست بود . نانها بگرفت ودر پیش روی ایشان باز بنهاد .دو درویش وی را بگفتند:« که چه حکایت بود دراین ؟ گفت:«چون شما آمدید دانستم که گرسنه اید.گفتم دو نان در پیش دوبزرگ چون نهم ؟چون سائل بیامد به وی دادم ومناجات کردم وگفتم :الهی !تو فرمودی که یک را ده عوض می دهم ؛ودر این یقین داشتم . چون هژده نان بیاورد دانستم که از تصرفی خالی نیست یا به من نفرستاده است ؛باز فرستادم تا بیست تمام کرد وبیاورد».

نقل است که روزی وی را به خانه حسن بصری گذر افتاد وحسن بر بام چندان گریسته بود که آب از ناودان می چکید وقطره ای چند از آن بر رابعه بیفتاد .تفحص کرد تا چه آب است ؟چون معلوم شد گفت :«ای حسن اگر این گریه از رعونات نفس است آب دیده نگه دار تا اندرون تو دریایی شود.حسن را این سخن سخت آمد وهیچ نگفت » .

یک روز رابعه را در کنار فرات بدید .سجاده بر آب بینداخت ورابعه راگفت:«بیاتااینجا دورکعت نماز گزاریم . رابعه گفت:«ای استاد !دربازاردنیاآخرتیان را عرضه دهی ؟چنان باید که ابناء جنس از آن عاجز باشند . پس رابعه سجاده در هوا انداخت واستاد را بگفت :«اینجا بیا تا از چشم خلق پوشیده باشی » پس دیگر خواست تا دل حسن بدست آورد؛گفت :«ای استاد !آنچه تو کردی ،ماهیی بکند وآنچه من می کنم ،مگسی بکند .کار از این هر دو بیرون است».

حسن گفت : شبانه روزی پیش رابعه بودم وسخن طریقت وحقیقت می گفتیم ،چنان که نه بر خاطر او گذشت که من مردم ونه به خاطر من که او زن .آخرالامر چون برخاستم خود را مفلسی بدیدم واو را مخلصی ....

نقل داستان از رابعه بسیار است اگر طالب این قبیل حکایتها بودید؛ تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری را به نور دیدگانتان منور بفرمایید . 

آسمان کلنگی

خدایا کودکان گلفروش را می بینی؟ مردان خانه به دوش، دخترکان تن فروش مادران سیاه پوش، کاسبان دین فروش محراب های فرش پوش، پدران کلیه فروش زبان های عشق فروش، انسان های آدم فروش و ....... همه را می بینی؟ می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد.

علیاء ماجدة المهدی

یک دختر وبلاگ‌نویس ۲۰ ساله مصری در اعتراض به فشار‌های اسلام‌گرایان علیه زنان و سکولارها، تابوشکنی را به مرحله‌ای برد که از حد انتظار تندروهای مصری فراتر بود؛ جلوی دوربین‌اش لخت شد و عکس‌های‌اش را روی وبلاگ‌اش گذاشت. علیاء ماجدة المهدی، دانشجوی دانشگاه آمریکایی قاهره در وبلاگ خود تصاویر عریان خود را منتشر کرده و گفته است که این اعتراض او برای فقدان آزادی بیان در مصر است. او معتقد است که برهنگی می‌تواند «واقعیت عریان» را به نشان دهد.
به گزارش سایت آزادی بیان، علیاء ماجدة المهدی که دانشجوی دانشگاه آمریکایی قاهره است، در وبلاگ خود (یادداشت های یک زن انقلابی) سافتستان دات كام تصاویری عریان از خود در کنار چند نمونه از «هنر عریان» منتشر کرده و گفته است که این اعتراض او برای فقدان آزادی بیان در مصر است. او معتقد است که برهنگی می‌تواند «واقعیت عریان» را به نشان دهد.
به دنبال انتشار عکس و مطلب مورد نظر، مخاطبان این وبلاگ‌نویس به ناگهان ده برابر شد. این دانشجوی معترض می‌نویسد: «قبل از اینکه توهین‌های‌تان را متوجه من کنید و مرا از آزادی بیان محرون، تمام مدل‌های برهنه را که تا سال ۱۹۷۱ در دانشکده هنرها کار کرده‌اند را محاکمه کنید، تمام کتاب‌های «عریانی» را نابود کنید و مجسمه‌های برهنه باستانی را خراب کنید، سپس جلوی آینه لخت شوید و به خودتان نگاه کنید...بدن‌های نفرت‌انگیز‌تان را بسوزانید تا از شر پیچیدگی‌های جنسی‌تان راحت شوید...»
اما این اقدام او با واکنش‌های منفی مردان مصری متعددی روبرو شد که کار این فعال زنان را «فحشا» خوانده‌اند.
این نخستین بار نیست که علیاء ماجدة المهدی کاری «تحریک آمیز» می‌کند. به نوشته سایت «تجارت و قانون» انگلستان، او طرفدار «فیس‌بوک»ی است که خواهان محجبه شدن مردان است.

عید ضحی آمد، خوش آمد



این عید رو به تمام دوستان مسلمونم تبریک میگم

انشالله سالهای دیگر هم همچنان با میمنت وشادی هر چه بیشتر

قربان عیدینگیز قبول بولسین

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید…

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.

ارث بیاد ماندنی

یکی از غذاخوری‌های بین‌ راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آنرا از نوۀ شما دریافت خواهیم کرد!راننده‌ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش‌ جان کرد.بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند ب...الا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت:مگر شما ننوشته‌اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه‌ تان خواهیم گرفت، ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست!

نکته

تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم می شد. ناپلئون

احسن الحال


یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال

    

 برآمد باد صبح و بوی نوروز              به  کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال وهمه سال       مبارک بادت این روز وهمه روز


پ ن: خدایا تویه این سال جدید حال اونایی که بده رو هم خوب کن و قلب اونایی رو هم که سیاهه رو سفید کن و اونایی که همیشه تلخن رو هم شیرین بگردان.

پ ن: یکم فروردین روز تولدمه.[گل]

نماد زن و شوهر

1. ابتدا كف دو دستتان را روبروي هم قرار دهيد و دو انگشت مياني
دست هاي چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانيد.
2. چهار انگشت باقي مانده را از نوك آنها به هم متصل كنيد
3. به اين ترتيب تمامي پنج انگشت به قرينه شان در دست ديگر متصل هستند .

4. سعي كنيد انگشتان شصت را از هم جدا كنيد.
انگشت شصت نمايانگر والدين است.
انگشت هاي شصت مي توانند از هم جدا شوند
زيرا تمام انسان ها روزي مي ميرند .
به اين صورت والدين ما روزي ما را ترك خواهند كرد.
5. لطفا مجددا انگشت هاي شصت را به هم متصل كنيد .
سپس سعي كنيد انگشت هاي دوم را از هم جدا نمائيد.
انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمايانگر خواهران و برادران هستند.
آنها هم براي خودشان همسر و فرزنداني دارند .
اين هم دليلي است كه انها ما را ترك كنند.
6. اكنون انگشت هاي اشاره را روي هم بگذاريد و انگشت هاي كوچك را از
هم جدا كنيد. انگشت كوچك نماد فرزندان شما است.
دير يا زود آنها ما را ترك مي كنند تا به دنبال زندگي خودشان بروند.
7. انگشت هاي كوچك را هم به روي هم بگذاريد. سعي كنيد انگشت هاي چهارم
(همان ها كه در آن حلقه ازدواج را قرار مي دهيم) را از هم باز كنيد.
احتمالا متعجب خواهيد شد كه مي بينيد به هيچ عنوان نمي توانيد آنها را از هم باز كنيد.
به اين دليل كه آنها نماد زن و شوهرهاي عاشق هستند كه براي تمام عمر با هم
مي مانند. عشق هاي واقعي هميشه و همه جا به هم متصل باقي مي مانند.

دنیا هرگز این مادر را فراموش نمی کند


وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه – چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.

خدایا چرا من؟

آرتور اش
قهرمان افسانه ای تنیس
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.




یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"


آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟

یک نکته مهم

ابله ترین دوستان ما ، خطرناک ترین دشمنان هستند.

سقراط

گروه آلادا

فقط به خاطر این دوست:

"مطلب ديروز شما در مورد گروه الادا و بهروز ايري كه المقشار انرا فوري انعكاس داد الان تو وبلاگت نيست !مطلب اولش را كه انعكاس شده بود خيلي خوب و عالي بود حيف"

به بهانه سالروز در گذشت بهروز ایری ، هنرمندی که با رفتنش قلب هر هنر دوست جریحه دار شد. امروز به یاد مردانی از دیار ترکمن که با هزار آرزو و امید دست به کاری زدند شگرف وبه یاد ماندنی می خوام چند خط بنویسم.

همیشه در هر مقطع از زمان گروهی بخواهند اندیشه وشیوه ای را رواج دهند عده ای بخیل و کوته فکر مانع این پیشرفت می شوند مخصوصا اگر پیشرفت در عرصه فرهنگ وباور قومی باشد.با این تفاسیر گروه آلادا هم از همان گروه بود که تلاش کرد فرهنگ و رسوم از دست رفته ما را بخاطر بیاورد .مخصوصا قشری از جامعه که نسل رو به رشد جامعه هستند نسلی که فقط دنبال پیروی از مد های مبتذل روز جهان هستند واز فرهنگ خود دور مانده اند .هرچند کار این هنرمند ستودنی است اما برای نجات این نسل تنها اجرای نمایش از این قبیل کافی نمی باشد بلکه باید کاری عمیق وریشه ای انجام داد .این نمایش های ترکمنی پله ای است تا ما هم فرهنگ فراموش شده خود را به جوانتر ها یاد آور شویم وهم تشویق شوند واز درون بجوشند و هر کدام به سهم خود کاری انجام دهند هر چند اندک.هریک از ما می توانیم یک بهروز باشیم بهروزی که امروزش با دیروزش کلی فرق می کرد .او فقط به فکر خندان مردم نبود بلکه با نقدی زیرکانه از تلخی های جامعه صحنه خنده داری به معرض دید مردم ترکمن صحرا می گذاشت و مردم قدر دان هم او را جانانه واز ته دل تشویق می کردند.همه ما به کارهای او خندیدیم وامروز او در میان ما نیست ، بیایید به شکرانه لبخندی که توسط او به لبان ما نشست با ذکر فاتحه ای به روح آن انسان دل پاک ، روحش را شاد نماییم.روحش شاد وراهش پر رهرو باد.....چه زیبا میشد اگر ما روز 16 آبان رو روز آلادا نامگذاری می کردیم.        

* یاشار*

دختر صحرا

من دختر صحرايم

زاييده شده با اين دو معنا

" صبر و سكوت"

من دختر صحرايم

جسور و دريده گو گاه خموش!

من مادر فردايم، فرداي گنگ و ژرف و تاريك

من وارث اين واژه  "سكوت و سكوت و سكوت"

راستي من به فرزندم از چه بگويم؟ سكوت!

من دختر صحرايم

مي گويند تو پشت قالي بنشين و بباف!

راست مي گويند من مي بافم

مي بافم قالي بلند

مي زنم بر آن نقشهاي ماري، آينا، قافسا، درناق، گرمج

آنقدر مي بافم اين نقش ها را

تا رسد به عرش خدا

تا خدا ببيند حال دختر صحرا را!

خدايا اين منم دختر صحرا

خدايا اين منم دختر صحرا

خموشي كار دست من داده

سكوتم مرا پيچيده در خود

پس كي به داد من مي رسي خدايا؟

من اين فرش را تقديمت مي كنم

تا كه بشوني فرياد دختر صحرا را... 

یک ساله شدم

دوستانم وبلاگم یک ساله شد! اصلا فکرش رو نمی کردم یه سال به این زودی طی بشه.

خوشحالم که تویه این یک سال با من بودین و من هم هیچ وقت شما ها رو فراموش نکردم.

دوستتون دارم به اندازه یه عالم

دوستتون دارم به اندازه یه شاخه گل

دوستتون دارم به اندازه یه قلب

دوستتون دارم به اندازه محبت.

حیف که نمیشه محبت رو به تصویر کشید.

ولی خوشحالم دوستانی گلی مثل شما ها دارم.که با محبت هاتون همیشه منو شرمنده می کنین.

خدایا دوستت دارم

مردم براي آمدن باران دعا مي كنند غافل از اين كه خداوند

 در فكر كودكيست كه چكمه هايش سوراخ است.

توركمن ديلي‌نينگ اليپ‌بي درس‌لري

بوُ درس‌لر «توركمن ديلي» آدي بيلن «صحرا» درگي‌سي‌نينگ «دوُرموُش» صاحيپاسيندا ايزي گيدرلي بريلدي. بيزينگ «ياپراق» و «صحرا» يالي توركمن درگي‌لريميز بوُ اليپ‌بي‌دن پيدالانيارلار. يازيجي‌ عالم‌لار اؤز توركمن يازوولاريندا بو قادالارا ايه‌ريپ، بير اصول بيلن يازماغا قرار بردي‌لر. سيز توركمندوغانلاريميزاؤز تابشيرغي‌لارينگيز بيلن بيزلري بوُ آليپ باريان يوْلوُميزدا ياردام بريپ بيلرسينگيز. 
این تورکمن الیپ بی به همت آقای محمود عطا گزلی تهیه شده و در سایت http://www.turkmendili.4t.com در دسترس عموم قرار گرفته هرکسی که در مورد زبان ترکمنی و قواعد آن ایراد دارد می تواند با رجوع با این فایل ها که اکثرا پی دی اف هستند نواقص خود را بر طرف نمایند.
تقدیم به دوست صمیمی ام "س"

آبجی مایا سلام

این دست نوشته رو از وبلاگ (مایا) برای شما منتقل کردم .فقط می خوام خوب دقت کنید و بخونید شاید به درد امروز و فردامون خورد!

روزی...روزگاری...پدرم!

" روزی..روزگاری...پدرم...که حرفهایش را مثل آفتابی که در آسمان میتابد...باور دارم...چیزی به من گفت که

بعد ها...ستون زندگیم شد...

 

ـببین مایا جان...نکبت ترین آدمها هم....چیزهای کوچکی برای دوست داشتن دارند...چیزهایی که شاید

از یک دانه ارزن بزرگتر نباشند ولی وجود دارند...و تو در تمام زندگیت باید به دنبال کشف آن چیزها باشی

تا نکبتی های زندگی...که همه اش هم تقصیر آدمها نیست ...آزارت ندهد....

 

و روزی...روزگاری...من...به خاطر پدرم...عاشق آن دانه های ارزن شدم....

وحالا به خاطر خودم...فقط و فقط به خاطر خودم...دنبال آن ارزنها هستم...و مثل یک کبوتر چاهی...در دل

غم انگیز ترین آدمها هم ارزن پیدا می کنم....

 

و همان روزها...پدرم...این را هم گفته بود...

روزی می رسد که به خاطر خودت....عاشق ارزنهایی خواهی شد که در دل نکبت پاشیده اند....

 

روزی...روزگاری..پدرم...من و فردای مرا...دیده بود...تا عشق ورزیدن را به من بیاموزد و نگذارد سنگ شوم "

احساس

معتقدم ورای هر وبلاگ ایجاد شده جسمی در تکاپوست و درون آن جسم احساسی در جریان است و حاکم آن احساس قلب است و به وسیله انگشتان دست این احساس به صفحه مونیتور می لغزد. پس بیاییم به احساس دیگران احترام بگذاریم و همدیگر را با الفاظ ناخوشایند لگدمال نکنیم.

 

بوی سوختگی

در طی چند روز اخیر کتاب منتشر شده ی  یکی از اقوام به دستم رسید که گفته هایش را در قالب نامه هایی به فرزندانش جمع آوری کرده بود.توصیه های یک خانم 60 ساله و دبیر بازنشسته به فرزندان ،نوه ها و احتمالا دانش آموزانش.هر چند شاید مطلب خاص جدیدی در کتاب نبود ولی از اینکه در مورد پدر و مادر و فرزندانش که سخن  میگوید به خوبی و از نزدیک می شناسمشان ،بسیار لذت بخش بود و خاطرات جالبی را برایم زنده می کرد.فردی که در عین داشتن دغدغه های بسیار برای فرزندان ایران و آینده ایران، احساس رضایت از زندگی را صراحتا" اعلام می کند و من  ناگهان به یاد فردی در فامیل افتادم که با وجود شرایط برابر با این خانم به علت دخالت و سخت گیریهای پدر و برادر و بعدها شوهر (منع از تحصیل،منع از زندگی مستقل و سپس تن دادن به ازدواج، برای رهایی از سر بار بودن در زندگی برادر) امکان رشد و رسیدن به آرزوهایش را نیافت و در یک نگاه ،می توان زندگیش را تباه شده خواند....و آتش می گیرم آخه او خیلی برایم عزیز است و این نتیجه برایم زجر آور.از اون روز دارم فکر می کنم اگر در آینده کسی در مورد زندگیم چنین قضاوتی داشته باشد(یک آدم نزدیک به من)چقدر درد آوره و اینکه باید سیکل نسل های سوخته را قطع کرد . ولی چطور؟درست است که برخی تعصبات گذشته کمتر شده یا لااقل من با آنها مواجه نیستم ولی با این حال ، بوی سوختگی مشامم را میازارد.

راستی می خوام لینک های وبلاگ رو دسته بندی کنم ولی چون خیلی باسوادم! بلد نیستماگه میتونید کمکم کنید. ممنونم.

برای چه آمده ای ؟

يكي از دوستام اين دوتا سوال رو از من كرده بود و خواست بدونه ديدگاه من در موردشون چيه منم جوابش رو توي اين پست دادم اميدوارم خوب جواب داده باشم

زندگي چيست؟

زندگي يعني تنفس براي تبسم يك احساس يعني مقصد يعني هدف يعني كاشتن نهالي

و پرورش دادنش تا لحظه مرگ زندگي يعني مسيري براي رسيدن به عشق به تجلي گاه

و مأمن انسانيت و ميتوانم به گونه اي ديگر تعبير كنم زندگي يعني تسخير خدا

تصور كنيد در مسير كوهي راه ميرويد عرق ميكنيد خسته مي شويد ان هنگام كه به بالاي كوه ميرسيد

منظره اي زيبا در قاب چشمانتان هك شده است ارام ميشويد و اين يعني زندگي

زندگي يعني ادراك هوا بوييدن اقاقيا عشق ورزيدن بي ادعا رسيدن به خدا

اما نمي دانم چرا مردم نمي دانند كه زندگي خوردن و خوابيدن نيست

زندگي اب گل الود نيست افتاب كم نور نيست

ما چرا اينجاييم؟

اي دوست من و تو براي رسيدن به حقيقت اينجا امده ايم براي انسان بودن براي درك كردن

براي دادن امتحان هاي بزرگ الهي براي كشف كردن واژه عشق و دوست داشتن

سخن خداييم را خوب به ياد دارم همان كه ميگويد من شما را بي هوده و عبس نيافريده ام

اري او تحقق سخن خود را بر ما اثبات كرده است

تو امده اي تا مرهمي باشي براي دل انسانها تو مسئولي در برابر خودت در برابر انسانها

و در برابر كودك لباس پاره اي كه در مقابل در خانه يتان عبور ميكند

تو امده اي تا همچون پيامبران هدايت كني و بت شكن باشي تو براي اثبات خدا امده اي

تو براي مستي كردن هنگام تسبيح امده اي براي ديدار خدا براي فهميدن ماه براي كشف ژرفاي

شقايق امده اي

خداوند انسان را براي خوردن و خوابيدن نيافريده است او انسان را براي كشف واژه هاي ناب

خلق كرده است به مثال انسانيت،عشق،دوست داشتن،محبت،اخلاص،دين،تقوا اري تو براي

رسيدن به اين واژه ها خلق شده اي تو انساني و بايد به ياد داشته باشي نگيني بر انگشتر دنيا

http://data.tumblr.com/5745236_500.jpg

دنیای مجهول اطراف ما !

دنیایی که در آن زندگی می کنیم پر از مجهولات قابل لمس و غیر قابل لمسه. به فرض مثال یک فرد متدین را در نظر بگیرید او روز و شب مشغول عبادت است و از استمرار سجده ای که سجاده نهاده پیشانی اش برق میزند ما او را فردی متدین و چشم پاک می شناسیم ولی آیا همین انسان وارسته چشمش به یک زیبنده و فریبنده دنیوی مانند دختر و یا زن بیفتد به جای پیشانی اش چشمانش برق نخواهد زد؟ و یا فرد تحصیل کرده ای مانند مثلا مهندس و یا دکتر را در نظر بگیرید در ظاهر ما فکر میکنیم که این انسانها در زندگیشان هیچ مشکلی ندارند و در رفاه کامل زندگی می کنند. آری درست است اینان در رفاه کامل و بدون دغدغه معیشتی زندگی می کنند. ولی اگر یک بار وارد زندگی این گونه افراد بشویم خواهید دانست که نه اینها مشکلاتشان عمیق تر از آنچه است که ما فکرش را می کردیم. در چنین خانواده هایی شک و تردید موج می زند و زن همیشه به مرد خانه شکاک است و گاه شک زن نیز درست از آب در میاید و همین جا باید خر آورد و باقالی بار کرد.به عنوان مثال می خوام یه خاطره ای رو برای شما تعریف کنم که فکر می کنم خالی از لطف نباشد. یه بار که مشغول چت بودم تویه روم کالیفرنیا (کمی زبان بلدم اینهم برام شده دردسر) یه شخصی به نام جسیکا اومد تویه رومم و شروع کرد به معرفی خودش گفت که من جسیکام و 18 سالمه و من هم پیش خودم گفتم واقعا طرف جسیکا ست برای همین شروع به جواب دادن کردم این جسیکا خیلی یواش تایپ می کرد و من فکر کردم یه تازه کاره تا این جسیکا متناشو تایپ کنه رفتم جواب چند نفر رو دادم برگشتم دیدم وب کم طرف روشن شده (حالا دستی یا اشتباهی خدا عالمه) و داره هنوز هم تایپ میکنه حتما همه شما می دونید جسیکا اسم دختره ولی اونی که با من داشت چت میکرد و خودشو جای جسیکا معرفی می کرد یه پیرمرد تقریبا هفتاد ، هشتاد ساله بود که به چشمش یه عینک ته استکانی زده بود و به زور دگمه های کیبورد رو پیدا می کرد و یواش فشار میداد.عزیزان من این جسیکای به قول خودش 18 ساله پیر مرد 80 ساله بود. برای همین میگم دنیای اطراف ما بیشتر از یه کم مجهوله ، مجهول.

جيحون‌ بيلن بحر خزر آراسي

این روزها مراسم مختومقلی همه جا برپاست برای همین منم خواستم ترجمه شعر معروف "ترکمن نینگ" رو که از وبلاگ آقای فتح الله ذوقی کش رفتم رو به حضور شما تقدیم کنم . باشد که مورد قبول افتد این آقا فتح الله خیلی برای ترجمه این شعر زحمت کشیدن دستشون درد نکنه .

ترکمن نینگ / سرزمین ترکمن

از جیحون تا بحر خزر ، اقلیمی است گسترده

که صحرایش به جولامگاه ترکمن است.

و کوه قره داغش ، گذرگاه سیل ترکمن.

قومی است چو باد ، و سیاهی چشمان مردمش ، غنچه ی این صحرا.

***

سایه های صحرای ترکمن ، ستایش انگیز است.

و گل های رنگ به رنگش ريال عنبر آمیز

سرتاسر دشت غرق گل و ریسمان است

و عطر هر گل نوارشگر جان

***

پری پیکرانش ، با جامه ی الوان

جولان می دهند در همه جا

بوی خوش گل و ریحان

پراکنده است در همه صحرا

مالک اصلی در این گستره ، قوم شریف ترکمن است.

پیران قوم با ریش سفید ، حاکم اصلی در این صحراست

***

مردان این قوم ، نژاده مردند

مردانی سرخوش ، مردانگی جنگی

مردانی چون شیر ، مردانی قوی

***

دل ها یکی است ، متحد باهمیم.

از این اتحاد به سنگ ها آب می شود و دشمن ، بی تاب

سفره ی واحد دارند با دلی واحد

هان! اقبال ترکمن در این وحدت است.

***

آن گاه که چابک سورا ترکمن ، بر اسب راهدار خوضش سوار می شود

در دلش می شود غوغایی به پا و نگاهش می شود کیمیا

از نیم نگاهش ، کوه بی تاب می شود ف سنگ لعل می شود به دریا شهد می شود ، شهداب می شود

قوم ترکمن چون سیلی است قوی

هر جا که رود ، سیل بندها ، آب می شود

***

ترکمن غافل نیست ، بیدار است

ترسو نیست ، آماده ی پیکار است

ظالم نیست که به نفرین کسی گرفتار شود

یا چو بلبل در جدایی ، به زردی رخسار درچار شود

گل هایش عنبر آمیز است

***

ایل ترکمن یاور خود است

فرد ترکمن ، یاورایل

اقبالش بلند و فرد ترکمن ، ایمانش بلند است مرد ترکمن

مرد میدان است چابک سوارش ، یاور جان است مرد ترکمن

در میدان رزم جنگ جویی است ، در مجلس بزم ، گرم روی است

همیشه پیروز فرد ترکمن ، همیشه فاتح مرد ترکمن

***

مرد ترکمن ، همیشه شاد است.

حسرت به دل نیست این خدادادست.

صخره شکن است ، فرد ترکمن ، بند گسل مرد ترکمن

مختومقلی شاعر این قوم ، زبان او زبان این قوم ، بیان او بیان این قوم

پیش می رود ، فرد ترکمن ، پیش می تازد مرد ترکمن.

معلم

معلم شمع فروزان است ، خود می سوزد تا به دیگران نور بخشد.

روز معلم مبارک باد.

بازیچه

این روزها می نشینم و به تکرار غریبانه

 این روزها می نگرم که از کوچه های ذهنم عبور می کنند

 این تکرار تکراری روشن از تاریکی در شامگاهان

چشم هایم از پرسه در این بیهودگی ها نیز خسته می شوند

 به لانه خود می خزم تا فردا

 تا فردا که باز این روزهای دلتنگ تکراری از کنار هم عبور کنند

 و به نشانه سلام و احترام کلاه از سر بر دارند

 این روزها بازیچه من تکه سنگی نسبتا کوچک به نام انسان است