در طی چند روز اخیر کتاب منتشر شده ی  یکی از اقوام به دستم رسید که گفته هایش را در قالب نامه هایی به فرزندانش جمع آوری کرده بود.توصیه های یک خانم 60 ساله و دبیر بازنشسته به فرزندان ،نوه ها و احتمالا دانش آموزانش.هر چند شاید مطلب خاص جدیدی در کتاب نبود ولی از اینکه در مورد پدر و مادر و فرزندانش که سخن  میگوید به خوبی و از نزدیک می شناسمشان ،بسیار لذت بخش بود و خاطرات جالبی را برایم زنده می کرد.فردی که در عین داشتن دغدغه های بسیار برای فرزندان ایران و آینده ایران، احساس رضایت از زندگی را صراحتا" اعلام می کند و من  ناگهان به یاد فردی در فامیل افتادم که با وجود شرایط برابر با این خانم به علت دخالت و سخت گیریهای پدر و برادر و بعدها شوهر (منع از تحصیل،منع از زندگی مستقل و سپس تن دادن به ازدواج، برای رهایی از سر بار بودن در زندگی برادر) امکان رشد و رسیدن به آرزوهایش را نیافت و در یک نگاه ،می توان زندگیش را تباه شده خواند....و آتش می گیرم آخه او خیلی برایم عزیز است و این نتیجه برایم زجر آور.از اون روز دارم فکر می کنم اگر در آینده کسی در مورد زندگیم چنین قضاوتی داشته باشد(یک آدم نزدیک به من)چقدر درد آوره و اینکه باید سیکل نسل های سوخته را قطع کرد . ولی چطور؟درست است که برخی تعصبات گذشته کمتر شده یا لااقل من با آنها مواجه نیستم ولی با این حال ، بوی سوختگی مشامم را میازارد.

راستی می خوام لینک های وبلاگ رو دسته بندی کنم ولی چون خیلی باسوادم! بلد نیستماگه میتونید کمکم کنید. ممنونم.