دنیای مجهول اطراف ما !
دنیایی که در آن زندگی می کنیم پر از مجهولات قابل لمس و غیر قابل لمسه. به فرض مثال یک فرد متدین را در نظر بگیرید او روز و شب مشغول عبادت است و از استمرار سجده ای که سجاده نهاده پیشانی اش برق میزند ما او را فردی متدین و چشم پاک می شناسیم ولی آیا همین انسان وارسته چشمش به یک زیبنده و فریبنده دنیوی مانند دختر و یا زن بیفتد به جای پیشانی اش چشمانش برق نخواهد زد؟ و یا فرد تحصیل کرده ای مانند مثلا مهندس و یا دکتر را در نظر بگیرید در ظاهر ما فکر میکنیم که این انسانها در زندگیشان هیچ مشکلی ندارند و در رفاه کامل زندگی می کنند. آری درست است اینان در رفاه کامل و بدون دغدغه معیشتی زندگی می کنند. ولی اگر یک بار وارد زندگی این گونه افراد بشویم خواهید دانست که نه اینها مشکلاتشان عمیق تر از آنچه است که ما فکرش را می کردیم. در چنین خانواده هایی شک و تردید موج می زند و زن همیشه به مرد خانه شکاک است و گاه شک زن نیز درست از آب در میاید و همین جا باید خر آورد و باقالی بار کرد.به عنوان مثال می خوام یه خاطره ای رو برای شما تعریف کنم که فکر می کنم خالی از لطف نباشد. یه بار که مشغول چت بودم تویه روم کالیفرنیا (کمی زبان بلدم اینهم برام شده دردسر) یه شخصی به نام جسیکا اومد تویه رومم و شروع کرد به معرفی خودش گفت که من جسیکام و 18 سالمه و من هم پیش خودم گفتم واقعا طرف جسیکا ست برای همین شروع به جواب دادن کردم این جسیکا خیلی یواش تایپ می کرد و من فکر کردم یه تازه کاره تا این جسیکا متناشو تایپ کنه رفتم جواب چند نفر رو دادم برگشتم دیدم وب کم طرف روشن شده (حالا دستی یا اشتباهی خدا عالمه) و داره هنوز هم تایپ میکنه حتما همه شما می دونید جسیکا اسم دختره ولی اونی که با من داشت چت میکرد و خودشو جای جسیکا معرفی می کرد یه پیرمرد تقریبا هفتاد ، هشتاد ساله بود که به چشمش یه عینک ته استکانی زده بود و به زور دگمه های کیبورد رو پیدا می کرد و یواش فشار میداد.عزیزان من این جسیکای به قول خودش 18 ساله پیر مرد 80 ساله بود. برای همین میگم دنیای اطراف ما بیشتر از یه کم مجهوله ، مجهول.
من دختر ترکمن هستم ومی خواهم صدایم به گوش فلک برسد وحتی گوش فلک را کر کند.صدایی که قرن ها خاموش ماند.